طراحی سایت اینتن

ضرب المثل با داستان (انیمیشن های جذاب)

0 رجبی
ضرب المثل با داستان (انیمیشن های جذاب)
به این پست امتیاز دهید

ضرب المثل با داستان : آیا تا به حال در زمان بکار بردن ضرب المثل ها در مکالمه های روزانه تان به این فکرده اید که داستان آن ضرب المثل چه بوده است. مثلا داستان ضرب المثل كفگير به ته ديگ خورده ، دوستی خاله خرسه، یک کلاغ چهل کلاغ را شنیده اید؟ در ادامه این پست میتوانید داستان ضرب المثلها را مشاهده نمایید. با زوم تک همراه شوید…

كفگير به ته ديگ خورده

ضرب المثل با داستان واقعی : برای اینکه پلو درست شود مقدار زیادی قابلمه آماده می کنند و از برای هم زدن آن  و همچنین کشیدن آن از کفگیر استفاده می کنند. در زمان های قدیم مردم نذر می کردند و برای نذری غذاهای را می پختند. مردم هم برای اینکه از نذری بگیرند صف های را تشکیل می دادند. چون کفگیرها از جنس های فلزی بودند زمانی که به دیگ می خورد صدای ایجاد می شد.

زمانی که غذا رو به اتمام بود و پلو نیز در حال تمام شدن بود، کفگیرها چون به ته دیگ برخورد می کردند صدا میدادند و آشپزها زمانی که غذا تمام می شد کفگیر را در ته دیگ می چرخاندند و با اینکار افرادی که در صف ها باقی می ماند متوجه می شدند که غذا تمام شده و دیگر غذایی نمانده است.

 

بعدها این موضوع به عنوان یک ضرب المثل شناخته شد و زمانی که کسی از آن ها می پرسید که غذا چه شده است. میگفتند که از چون ما بدشانس بوده ایم کفگیر به ته دیگ رسیده است یعنی غذا دیگر تمام شده است.

این روزها زمانی از این ضرب المثل استفاده می شود که میخواهند به کسی بگویند که دیر آمده و دیگر ثروت پیشین یا توانایی ندارد و قادر به کمک کردن به شخص نیستند میگویند کفگیر به ته دیگ خورده است.

كفگير به ته ديگ خورده

دوستی خاله خرسه

در زمان های قدیم پیرمردی در روستایی در باغ بزرگی زندگی میکرد. این پیرمرد هیچ چیز از مال دنیا کم نداشت اما او تنها بود و کسی را نداشت چون زمانی که کودک بود پدر و مادرش را از دست داده بود و برادر یا خواهری هم نداشت. او به شهر دوری رفته بود تا بتواند در آنجا به کار کردن مشغول شود. در شروع چون که او پولی نداشت و فقیر بود کسی هم با او دوست نشده است و وقتی که وضعش بهتر شد او حاضر نشد که با کسی دوست شود چون میدانست که بقیه به خاطر پولش می خواهند که با او دوست شوند.

یک روز دل پیرمرد به خاطر تنهایی اش گرفته بود و به سمت کوه رفت. در بین راه یک خرس را دید که ناراحت بود. از خرس پرسید که دلیل ناراحتی اش چیست؟ خرس در پاسخ به او گفت که دیگر من پیرام، بچه های من بزرگ شده اند و آنها مرا ترک کرده و من هم اکنون خیلی تنها هستم.

پس از آن پیرمرد هم برای خرس داستان زندگی اش را گفت و آن ها تصمیم گرفتند که با یکدیگر دوست شوند.

پس از مدتی خرس چون پیرمرد بسیار به او محبت کرده بود، پیرمرد را دوست داشت. زمانی که پیرمرد میخوابید خرس دستمالی را برداشت و مگس ها را از او دور کرد. یک روز پیرمرد خوابیده بود و چند مگس سمج اطراف پیرمرد تاب می خورند و سبب ازار او شدند.

دیگر خرس با وفا خشمگین و عصبانی شد و باخودش گفت که الان بر سر شما بلایی می آورم تا دیگر دوست خوبم را ازار ندهید.

خرس سنگی را برداشت و مگس های را که روی صورت دوستش(پیرمرد) می نشستند نشانه میگرفت و به سمت آن ها سنگ را محکم پرت کرد. بعد از آن پیرمرد در راه دوستی اش با خرس ، جان خودش را از دست داد.

از آن موقع وقتی در رابطه ی دوستی فرد نادانی از روی محبت دوستش را آزار میدهد این مثال را می گویند که دوستی فلانی مانند دوستی خاله خرسه می ماند.

دوستی خاله خرسه

یک کلاغ ، چهل کلاغ

ننه کلاغ یک جوجه داشت که روز به روز بزرگ تر می شد و کلاغ کمی بزرگ شد. یک روز ننه کلاغ برای اینکه غذا بیاورد به بیرون رفت و به جوجه خود گفت :عزیزم تو بلد نیستی پرواز کنی و نباید زمانی که من در خانه نیستم از لانه به بیرون بپری و ننه کلاغ پرواز کرد و از خانه ش به بیرون رفت.

هنوز از رفتن ننه کلاغ مدتی نگذشته بود که جوجه کلاغ چون بازی گوش بود با خودش فکر کرد که دیگر زمانش رسیده که پرواز کند و تمام تلاش خود را بکار برد تا بتواند بپرد اما او نمیتوانست به خوبی بال بزند و بر روی بوته های که در پایین درخت بود افتاد.

 

در همین زمان یک کلاغ از آنجا عبور کرد و زمانی که بچه کلاغ را دید ،متوجه شد که بچه کلاغ به کمک نیاز داشته و رفت تا به بقیه اطلاع بدهد و از آن ها کمک بخواهد.

پنج کلاغ را دید که بر روی شاخه ی هستند به آن ها گفت که چرا در اینجا نشسته اید. بچه کلاغی از بالای درخت افتاده و نیاز به کمک داشته اند و کلاغ ها هم پرواز کردند تا به دیگران خبر بدهند.

یک کلاغ چهل کلاغ ضرب المثل با داستان

تا اینکه کلاع دهم هم گفت که جوجه کلاغی از روی درخت افتاده و فکر میکنم که نوکش هم شکسته است و همین جور کلاغ ها رفتند تا به دیگر کلاغ ها خبر بدهند.

کلاغ بیستم هم گفت که کمک کنید چون بچه کلاغ از روی درخت افتاده و فکر کنم نوک و بالش شکسته است. همین طور به کلاغ های دیگر خبر دادند و تا به کلاغ چهلم رسید و گفت: ای داد بیداد جوجه کلاغ از درخت افتاده و فکر میکنم او مرده است.

همه ی کلاغ ها به اه و زاری رفتند تا به مادر کلاغ دلداری بدهند. زمانی که به آنجا رسیدند، دیدند که مادر کلاغ در تلاش است تا جوجه کلاغ را از میان بوته ها به بیرون بیاورد.

کلاغ ها متوجه شدند که اشتباه کرده اند و به یکدیگر قول دادند که از این پس تا چیزی را ندیده اند باور نکنند. از این به بعد ضرب المثل شده که هر وقت خبری از افراد زیادی گفته می شود به شکل ناصحیحی در می آید و میگویند که خبر یک کلاغ ،چهل کلاغ شده است.

پس نباید به صحبت و سخنی که به واسطه افراد زیادی دهن به دهن شده است ، اطمینان نمود چون این امکان وجود دارد که برخی از حقایق از بین رفته باشد و حتی چیزهای اشتباهی به آن اضافه شده باشد.

loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.